کودکِ درون

E4c3d43cbd8fdfb23bafb5f18264bb26

 وقتی از «کودکِ درون» حرف می‌زنیم، من فکر می‌کنم داریم از یه «بخشِ جادویی» از وجودمون حرف می‌زنیم که همیشه زنده‌ست، حتی وقتی ما بزرگ شدیم! این بخش، اون «فیلترِ کودکی» هست که ما دنیا رو باهاش دیدیم و حس کردیم.

این «کودکِ درون» دقیقاً چیه؟

تصور کن توی وجودِ تو، یه بچه‌ی کوچولو هست که تمامِ «حس‌ها»، «نیازها»، «ترس‌ها»، «شادی‌ها»، «کنجکاوی‌ها» و حتی «زخم‌هایِ» بچگیت رو توی خودش نگه داشته. این بچه، هر وقت که موقعیتی شبیه دورانِ کودکی پیش بیاد، ناگهان سرک می‌کشد بیرون و شروع می‌کند به «حرف زدن» یا «بازی کردن» (یا گاهی هم «قهر کردن»!).

چرا این بچه هنوز با ماست؟

چون وقتی ما بچه بودیم، خیلی چیزها رو تجربه کردیم که شاید خیلی‌هاش رو «درست» نفهمیدیم یا «درست» بهمون پاسخ داده نشد:

  • شاید گاهی احساس کردیم به اندازه‌ی کافی خوب نیستیم.
  • شاید ترسیدیم اما کسی دلداری‌مان نداد.
  • شاید نیاز داشتیم دیده شویم، اما انگار کسی ما را ندید.
  • شاید وقتی احساسِ خاصی داشتیم (مثل عصبانیت یا غم)، به ما گفتند «این احساس بد است» یا «اینجوری نکن».

این‌ها باعث می‌شود که آن کودکِ درون، بعضی از «درس‌هایِ قدیمی» را یاد بگیرد و هنوز هم در موقعیت‌هایِ مشابه، همانطوری واکنش نشان دهد.

چطور بفهمیم «کودکِ درونمان» بیدار شده؟

 وقتی این نشانه‌ها را در خودت دیدی، بدان که آن بچه‌ی درون، شاید دارد صدایت می‌زند:

  1. حساسیتِ بیش از حد: یک حرفِ کوچک، دلت را می‌شکند یا عصبی‌ات می‌کند، انگار که یک «قضاوتِ بزرگ» درباره‌ی توست.
  2. نیازِ دائمی به تأیید: مدام دلت می‌خواهد دیگران بگویند «تو خوبی»، «تو درستی» وگرنه احساسِ پوچی می‌کنی.
  3. خشم‌هایِ ناگهانی: گاهی اوقات از یک چیزِ کوچک، عصبانی می‌شوی که انگار فقط مربوط به آن لحظه نیست، بلکه یک «کوهِ غم یا خشمِ قدیمی» است که فوران کرده.
  4. ترس از تنها شدن یا طرد شدن: دلت می‌خواهد همیشه کسی کنارت باشد، چون تنهایی برایت ترسناک است.
  5. لجبازی یا گوش نکردن: انگار یک بچه‌ی لجوج درونِ تو، حرفِ بزرگتر (عقلِ منطقیِ خودت) را گوش نمی‌دهد.
  6. احساسِ بی‌ارزشی: حتی وقتی موفق هستی، درونت یک صدا می‌گوید «تو لایق این نیستی» یا «این اتفاقات گذراست».

کودک درون

چطور با این «کودکِ درون» دوست شویم؟

اینجاست که جادویِ «کیمیاگریِ تنبل» وارد می‌شود! نیازی نیست با او بجنگی، یا او را سرزنش کنی. او را بغل کن! 

  • اول از همه، بشنو! وقتی آن احساسِ قدیمی (شرم، ترس، غم) آمد، به خودت بگو: «آها، این همان حسِ کودکی است که من را صدا می‌زند.»
  • بعد، با او حرف بزن: مثل یک مادر یا پدرِ مهربان، با او صحبت کن. به او بگو: «می‌فهمم که ترسیدی، اما الان من (بزرگسالِ تو) اینجا هستم و از تو مراقبت می‌کنم.»
  • به او عشق بده: به او اطمینان بده که دوست‌داشتنی است، حتی با تمامِ ضعف‌ها و ترس‌هایش.
  • نیازهایش را برآورده کن: اگر دلش امنیت می‌خواهد، برایش امنیت بساز. اگر دلش دیده شدن می‌خواهد، به خودت «توجهِ مثبت» بده. اگر دلش بازی می‌خواهد، با خودت بازی کن!
  • به او یاد بده: به او یاد بده که الان دیگر بزرگ شده‌ای و می‌توانی از خودت مراقبت کنی.

نتیجه‌ی این دوستی چیست؟

وقتی با کودکِ درونمان دوست می‌شویم، انگار که یک «نورِ گرم» در وجودمان روشن می‌شود:

  • احساسِ آرامشِ بیشتری می‌کنیم.
  • کمتر به حرفِ دیگران وابسته می‌شویم.
  • شادی‌هایِ ساده‌ی زندگی را بهتر درک می‌کنیم.
  • می‌توانیم روابطِ سالم‌تری بسازیم.

و مهم‌تر از همه، با خودمان مهربان‌تر می‌شویم.

 

این پست را هم ببینید: قانون فرکانس و ارتعاش در جهان هستی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *